تبليغاتX
نبرد

نبرد

پند

پند

صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد
پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و
او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد
مرغكان را يك به يك مي كشت و
در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد
***
بسته بالان قفس
بي خيال
بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم يكدگر را
بر سر هم خيز بر مي داشتند
***
گفتم: اي بيچاره انسان!
حال اينان حال توست!
چنگ بيداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت اين در، داس خونين، دست اوست
تا گريبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر يك لقمه
يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ
اين چنين دشمن چرايي؟
مي تواني بود دوست
*****

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 19:36  توسط فریما گنجیان   | 

رستم ، افسانه حقيقت

رستم كيست؟
رستم قهرمان داستان و پهلوان دلبخواه و مورد علاقه‌ي فردوسى است كه در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى از جانبدارى و دلبستگى حماسه‌سراى طوس برخوردار بوده است.
در شاهنامه به عناصر پهلوانى و حماسى بسيار برمى‏خوريم. پهلوانان در اين كتاب عبارتند از پهلوانان سيستان، خاندان كاوه، پهلوانان اشكانى (كه عبارت بودند از گودرزيان، ميلاديان، فريدونيان و خاندانهاى ديگر)، خاندان نوذر (كه طوس فرزند او بود) و بالاخره سرشناس‏ترين و ممتازترين خاندانها، پهلوانان كيانى كه بزرگترين آنها فريبرز و اسفنديار بوده‏اند. رستم از يلان سيستان بود، ساكن زابل يا زاول. زابل در جنوب بلخ، مغرب خراسان و شمال بلوچستان واقع و مركز آن شهر غزنين بوده است. زابل قديم تقريباً همان شهر غزنين است كه از شهرهاى خراسان بزرگ و سيستان محسوب مى‏شد و سيستان (سكستان، سگز، نيمروز يا سجستان) همان است كه امروز مركز آن، شهر زابل فعلى است كه در شمال شهرستان زاهدان واقع شده و در عهد باستان مركز ايران و حكومت‌نشين بوده و حضرت زردشت، زيج خود را در اين شهر بنا نهاده بود و، به طور قطع و يقين، مى‏توان گفت كه بزرگترين پهلوانان و دلاوران حماسى ايران از سيستان برخاسته‏اند.

" نژاد رستم "
نژاد رستم به جمشيد، پادشاه پيشدادى، مى‏رسد. جمشيد، هنگام فرار از ضحاك تازى، با دختر «كورنگ»، پادشاه زابل، ازدواج كرد و از او صاحب پسرى شد كه نام او را «نور» گذاشت. از نور «شيدسب» و از او«طورك» و از طورك «شم» و از شم «اثرط» و از او«گرشاسب» و از گرشاسب «نريمان» و از او «سام» به وجود آمدند. از سام فرزندى به دنيا آمد، كه در هنگام تولد سُرخ‌روى و سفيدْموى بود و بدين سبب او را «زال» يا «زال زر»، كه هر دو به معنى پير است، نام نهادند. سام از تولد اين فرزندِ پيرْسر شرمگين شد و براى نجات خود از اين ننگ، او را به البرزكوه برد و همانجا رهايش ساخت. اما سيمرغ آن كودك را به كنام يا آشيانه خود برد و از او پرستارى ومراقبت كرد تا بزرگ شد و پهلوانى دلير و بى‏باك گشت و آنگاه به سوى پدر– سام– بازگشت. در هنگام عزيمت زال، سيمرغ، چند پَر از پرهاى خود را به او داد و از او خواست كه هرگاه سختى بزور نمايد يا دشمن سرسختى فرا رسد فوراً پر را آتش بزند تا سيمرغ حاضر گردد و گره از كار او بگشايد. از زال و رودابه فرزندى پديد آمد كه او را رستم نام نهادند. اما پيش از آنكه به زندگى رستم بپردازيم، لازم است تا سيمرغ را به اختصار معرفى كنيم.

سيمرغ
پرنده افسانه‏اى است كه هم در ادبيات عرفانى ما، حضور دارد و هم در ادبيات حماسى. در منطق‏الطير عطار، سيمرغ، نماينده حق يا تجلى خودِ حق است كه بر فراز قله كوه قاف منزل دارد. هزاران مرغ به رهبرى هدهد، كه در حقيقت مرشد كامل يا ولى مطلق است، براى رسيدن به حق و آستان‌بوسى سيمرغ، از مغرب‌زمين به سوى مشرق‌زمين پرواز كردند و– پس از طى طريق و عبور از واديهاى هفتگانه (طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت، فنا) كه همان‏هفت شهر عشق عطار نيشابورى است و بعد ازتحمل مشقات بسيار– عاقبت فقط سى مرغ يا سى پرنده از آنها باقى ماند و بقيه در بين راه يا نابود شدند يا بازگشتند؛ وهمين سى مرغ به وصال سيمرغ رسيدند.
براى كوه قاف نيز تعابير گوناگون موجود است. بعضى گفته‏اند كوهى است از زبرجد سبز كه گرداگرد زمين را احاطه كرده و قله‌ي آن به آسمان مى‏رسد و هيچكس را ياراى رفتن به قله‌ي آن نيست بجز سيمرغ و هماى:
وقت خلوت نيست اندر جمع آى
اى هدى چون كوه قاف و تو هماى (مولوى)
عده‏اى ديگر كوه قاف را سلسله جبال قفقاز دانسته‏اند؛ و سرانجام اعتقاد بر اين است كه كوه قاف همان كوه البرز (يا هربرز كوه) است؛ به معنى كوه بلند. بدين ترتيب، نشستنگه سيمرغ قله كوه البرز است كه ضمناً طلوعگاه خورشيد نيز مى‏باشد و اين مسأله، با كمى تعمق، به آيين مهر يا مهرپرستى يا ميترائيسم مرتبط است.
اما سيمرغ حماسه، پرنده‌ي داستانى و افسانه‏اى شاهنامه است كه در اوستا به نام «مرغوسئن» و در پهلوى «سين مورو» ناميده شده است. مرغو به معنى مرغ، و سئن به معنى شاهين است. سيمرغ يا «مرغوسئن» پرنده‏اى است فراخ‏بال، چنان‌كه در هنگام پرواز، تمام پهناى كوه را فرا مى‏گيرد و در حقيقت خورشيد به هنگام طلوع، تمام كوهها را در زير خود دارد. لانه سيمرغ بر فراز درختى است در درياى «فراخكرت» يا درياى مازندران؛ و مشخص است كه خورشيد نيز از پشت آبهاى درياى مازندران طلوع خود را آشكار مى‏سازد. اين درخت، درمان‌بخش است و دانه همه‌ي گياهان برآن نهاده شده‏است. نام اين درخت «هروليپ تخمه» يا «گونه‏گون دانه» ‏است. از اين درخت همه داروها و گياهان دارويى به دست مى‏آيد و به همين سبب است كه سيمرغ شاهنامه، طبيبى ماهر و چيره‏دست معرفى شده است و داروهاى مؤثر جهت مداواى رودابه، در هنگام زادن رستم، و نيز براى معالجه‌ي زخمهاى رستم، در جنگ با اسفنديار، فراهم آورده و تجويز كرده است. ضمناً، سيمرغ پيشوا و راهنماى زال و رستم در همه كارها نيز بوده است. در جنگ رستم و اسفنديار، سيمرغ به رستم دستور مى‏دهد كه از چوبِ گز، كه به شراب آب داده شده، براى نشانه گرفتن چشم اسفنديار استفاده كند؛ و اين خود از كرامات سيمرغ به شمار مى‏رود. ناگفته نماند كه در آئين مهرى درخت گز– كه درختى نيرومند و مقاوم است و در صحرا و مناطق گرم در زير آفتابِ سوزان پايدارى بسيار دارد– مورد تقدس و احترام است. در اوستا، در بهرام‏يشت از سيمرغ نام برده شده و در شاهنامه نيز چهار نوبت حضور او آشكار است. اولين بار، در زمان كودكى زال، پدر رستم، ظاهر مى‏شود. زمانى كه سام، فرزند سپيدموى خود، زال، را در البرزكوه رها مى‏سازد، در آن‏لحظه، سيمرغ زال را مى‏يابد و به كنام خود مى‏برد و از او نگهدارى و پرستارى مى‏كند. در اين‏جا، سيمرغ موجودى مهربان است كه آموزگارى و تربيت زال را به عهده مى‏گيرد و خرد و تدبير و عقل و راى و توانائى، او را قدرت مى‏بخشد. بار دوم، تجلى او را در هنگام زادن رودابه درشاهنامه مى‏بينيم كه، به دليل جثه بزرگ رستم در رحم، زادن رودابه مشكل مى‏شود و سيمرغ دستور مى‏دهد پهلوى رودابه را بشكافند و نوزاد را از پهلوى وى خارج سازند– و در واقع عمل «سزارين» يا عمل به دنيا آمدن كودك از پهلوى مادر به وسيله عمل جراحى كه بعدها درباره «سزار»، قيصر روم، انجام گرفت و از آن پس آن عمل‏را «سزارين» ناميدند و لازم است كه اين عمل را عمل رستمى بنامند؛ زيرا كه تولد رستم در حدود هزار سال قبل از ميلاد مسيح روى داده، در حالى كه ژول سزار قرنها بعد از او، يعنى سال يكصد و دو قبل از ميلاد، متولد شده است. بنابراين، سيمرغ در اين نوبت به صورت پزشكى حاذق و چيره‏دست رخ نموده و رودابه و رستم را از مرگ حتمى نجات داده است. دستورات سيمرغ به زال در مورد جراحى رودابه و عمل جراحى توسط موبد، كه در ضمن جراح يا كارد پزشك بوده، و به دنيا آمدن رستم در شاهنامه بسيار خواندنى است. بار سوم، سيمرغ در هفت‏خوان اسفنديار ظاهر مى‏شود، اما در اينجا نه به قصد كمك به اسفنديار، بلكه براى نابودى او؛ زيرا كه سيمرغ مظهر دين مهرى و اسفنديار مظهر و قدّيس دين بهى يا زردشتى بود؛ و سرانجام در چهارمين مرتبه در هنگام نبرد رستم و اسفنديار ظاهر مى‏شود. در اينجا، چون رستم نمى‏تواند براسفنديار پيروز شود، زال از سيمرغ مدد مى‏جويد و سيمرغ او را در ساختن تير دوشاخه از چوب گز و نشانه گرفتن چشم اسفنديار ترغيب و راهنمايى مى‏كند.
در دو مورد اول، سيمرغ تجلى اهورايى و ايزدى دارد و در مرتبه بعد تجلى اهريمنى. چون سيمرغ پيشواى دين مهرى يا تجلى‌گاه مهر بوده و اين دين در خاندان زال و رستم تداوم داشته، پس سيمرغ فقط به زال و رستم نظر مساعد داشته است كه يكبار بصورت معلم و مربى و بار ديگر به صورت پزشك بر آنان متجلى مى‏شود و آنان را از مرگ مى‏رهاند. اما نسبت به اسفنديار و خاندان گشتاسب، كه دين بهى را پذيرفته بودند، نظر موافق نداشت؛ و چنانكه مى‏دانيم، نبرد رستم و اسفنديار، پيش از آنكه يك نبرد خانگى باشد، يك جنگ دينى بوده است و اسفنديار براى تغيير دين رستم به آيين زردشتى اين ماموريت را پذيرفته بود.
به هرحال، سيمرغ، با اينكه با پيروان آيين بهى سر سازگارى نداشت، اما خود مظهر و سمبل روشنايى و تقدس بود.

رستم
در ادبيات پهلوى، «رتس تخمك»، «رتس تهم» و «رتس تخم» و در فارسى، «رس تهم» و رستم. لكن در اوستا، نامى از زال و رستم برده نشده، اما نام «راوت ستخم»، به عنوان يكى از القاب گرشاسب، در اين كتاب آمده است. «رستهم» و «رستم» در فارسى به معنى قوى، بزرگ هيكل، درشت‌اندام و رشد كرده آمده است.
رستم فرزند زال بود، همان پرورش يافته‌ي سيمرغ. او قدرت فوق بشرى داشت؛ كيقباد، كيكاوس و كيخسرو را به پادشاهى رساند؛ ديو سفيد را كشت و دوبار كيكاوس را از بند نجات داد؛ در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى پيروز بود و، براى عظمت ايران، پيكار بسيار كرد؛ از هيچ‌كس وهيچ‌چيز هراس نداشت؛ قد او از هفتاد متر بيشتر بود، ششصد سال عمر كرد؛ گرز او نهصد مَن ‏وزن داشت؛ هيچ اسبى توان سوارى دادن به او را نداشت جز رخش، كه اسبى استثنايى بود.
رخش از مصدر رخشيدن و درخشيدن آمده است، كه خود ارتباطى نزديك با خورشيد و دين مهرى دارد. رنگ رخش تركيبى بود از قرمز و زرد و سفيد و گلهاى بسيار كوچك در ميان آنها. زيردم و از چشم تا دهن اسب، سفيد بود و آن را «بورابرش» مى‏گفتند. رنگهاى زرد و سرخ و سفيد رخش نيز تأمل انسان را از رنگ نور خورشيد برمى‏انگيزد. رخش داراى عقل و هوش و شجاعت بسيار بود و با رستم به زبان خود سخن مى‏گفت و يكبار اژدهايى را كشت.

رودابه
مادر رستم، دختر مهراب كابلى، پادشاه كابل، بود. گفته‏اند كه رستم از نسل رود است، زيرا كه خورشيد ازروى رودخانه طلوع مى‏كند و واژه رودابه نظر در همين مطلب دارد. درباره‌ي وجه تسميه‌ي رستم– علاوه بر اينكه اين واژه ساده شده‌ي كلمه‌ي رست تهم، رس تهم و رس تخم، به معنى كشيده‌قامت و قوى‌هيكل است– داستان ديگرى را هم ذكر كرده‏اند و آن اينكه، پس از شكافتن پهلوى رودابه و بيرون كشيدن رستم به اشارت سيمرغ، چون رودابه بهبود يافت، كودك را نزد او بردند و او از شادى فرياد كشيد و گفت: «از بلا رستم»، يعنى آسوده شدم، و از اين جهت او را رستم نام نهادند:
بگفتا برستم، غم آمد به سر
نهادند رستمش نام آن پسر
در هنگام تولد رستم، دو دست او پر از خون بود و يك‌روزه بود كه يكسال مى‏نمود:
به يك روزه گفتى كه يكساله بود
يكى توده سوسن و لاله بود
از كودكى، زورمند و قوى بود. در همان اوان كودكى، پيلى بزرگ را كشت و به دژ «سپند» رفت و اهل دژ را به انتقام خون نريمان به قتل آورد و «كُك كوهزاد» را، كه زال خراجگزار او بود، بكشت. رستم بارها با افراسياب تورانى، براى نجات ايران، جنگيد و او را شكست داد. كيقباد را به پادشاهى رسانيد و، در عصر پادشاهى كيكاوس و كيخسرو، پهلوانيهاى بسيار كرد. سودابه (همسر كيكاوس) را، كه عامل قتل سياوش شده بود، كشت و براى نجات فرنگيس و كيخسرو، كه پس از قتل سياوش در بند افراسياب بودند، گيو را به توران‌زمين فرستاد. در اواخر عهد گشتاسب، با اسفنديار رويين‏تن نبرد كرد و در آخر، به چاره‏گرى سيمرغ، او را كور كرد و كشت و، در يك واقعه بسيار غم‏انگيز و تراژيك، فرزندش سهراب «سرخروى» به دست وى به قتل رسيد. در زمان كشتن اسفنديار، رستم پانصد سال عمر داشت و در عهد پادشاهى بهمن، پسر اسفنديار و نوه‌ي گشتاسب، كه خود از تربيت‌يافتگان رستم بود، به حيله‌ي برادر خود، «شغاد»، در چاه افتاد. در اين واقعه، رستم و رخش هر دو تلف شدند. اما رستم قبل از مرگ فجيع خود از برادرش شغاد، كه برسر چاه بود، تير و كمان خواست. شغاد تير و كمان را به وى داد و خود در پشت درخت چنارعظيمى پنهان شد. رستم از داخل چاه، تيرى به سوى چنار رها كرد، به طوري كه تير از چنار گذشت و بر بدن شغاد نشست و چنار و شغاد به هم دوخته شدند. مرگ رستم در سنّ ششصد سالگى وى روى داد.


خاندان رستم
همان‏گونه كه بيان شد، رستم فرزند زال يا دستان بود. زال فرزند سام و سام فرزند نريمان بود. رستم، علاوه برشغاد، برادر ديگرى نيز داشت به نام «زواره» و خود رستم سه پسر و دو دختر داشت: سهراب، كه به دست وى كشته شد؛ جهانگير، كه به طور ناشناس با پدر جنگيد ولى شناخته شد و از مرگ رهايى يافت، اما عاقبت ديوى او را از كوه پرتاب كرد و كشت؛ سومين پسر او فرامرز بود، كه بعدها به دست بهمن، پسر اسفنديار، به كين‏خواهى پدر، بر دار رفت. دختران رستم يكى «زربانو» بود و ديگرى «گشسب بانو». از سهراب نيز پسرى در وجود آمد به نام برزو (خوش‏قامت)؛ و از برزو پسرى پديد آمد به نام «شهريار».
بهمن، فزرند اسفنديار، پس از بردار كردن فرامرز، فرزند او «آذربرزين» را همراه با زربانو و گشسب بانو، دختران رستم، همچنين زال، پدر رستم، و دو فرزند زواره (يعنى «فرهاد» و «تخار») به بند كشيد؛ ولى به اشارت عمويش، «پشوتن»، آنها را به جز آذربرزين بخشيد و او را با خود به بلخ برد، اما در بين راه نجات يافت و بعدها با بهمن صلح كرد و جهان‌پهلوان سپاه او شد.

افسانه يا حقيقت
به طور مسلم، معلوم نيست كه داستان رستم از چه زمانى وارد زبان فارسى شده است. محققان و مورخان حدسهاى بسيار زده‏اند. در اوستا، كتاب دينى زردشت، نامى از رستم و زال نيامده است و درست هم همين است؛ زيرا كه رستم دين بهى را نپذيرفت و دعوت اسفنديار هم براى ورود او به اين دين مؤثر نيفتاد و تا آخر در آيين مهرى باقى ماند. البته، بايد گفت كه همه‌ي اين حدسها فرضيه‏اى بيش نيست. در متن پهلوى بندهشن، همچنين در كتاب «درخت آسوريك»، از رستم نام برده شده است. بدون ترديد، داستان رستم يك داستان حماسى ملى است، در مقابل روايات دينى عصر گشتاسب و اسفنديار. بعضى گفته‏اند رستم همان گرشاسب است، زيرا تمام صفات اين دو نفر نزديكى بسيار به هم دارند و محققان، داستان زال و رستم را با داستان گرشاسب از هم جدا نمى‏دانند و ريشه‌ي داستان او را در فرهنگ ملى و محلى مردم سيستان يا زرنگ يا نيمروزجستجو مى‏كنند و آن را بازمانده زمانى مى‏دانند كه سيستان در تصرف اقوام سكايى بوده است.
حكايت رستم در عصر ساسانى در بين مردم موجود و رايج بوده و حتى در صدر اسلام اين داستان و داستانهاى ديگر ايرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» يا حارثه در مكه روايت مى‏شد. نضر بن حارثه اين داستانها را از مردم بين‏النهرين فراگرفته بود. بنابراين، بايد گفت كه افسانه‌ي رستم نه تنها در مشرق ايران بلكه در مغرب اين سرزمين نيز رواج داشته است. اما بعضى از محققان، فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رستم را قابل ترديد مى‏دانند، زيرا فارسى بودن نام رستم فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رامنتفى مى‏سازد. پس، داستان رستم بايد مربوط به پيش از زمان تسلط سكاها بر سيستان باشد، كه از مشرق ايران به اين سرزمين تاخته بودند؛ و قطعاً اين داستان مربوط به چندين قرن قبل از ساسانيان است، به طورى كه در عصرساسانى، اين داستان كاملاً شناخته‌شده و مشهور بوده است. محتملاً، رستم مانند بعضى از پهلوانان ديگر شاهنامه– مثل گيو، گودرز و بيژن و ميلاد– از سرداران و پهلوانان عصر اشكانى بوده است، كه در سيستان داراى قدرت بسيار بوده‏اند. اگر چنين باشد، رستم، علاوه بر يك وجود افسانه‏اى و حماسى، يك شخصيت تاريخى نيز مى‏باشد كه، تدريجاً و به مرور زمان، به وجودى افسانه‏اى و حماسى تبديل شده است و تمام خصلتهاى پهلوانى در وجود او گرد آمده است. اما چون مدارك و اسناد عصر اشكانى به دست ما نرسيده و ساسانيان تمام آثار اشكانيان را از بين برده‏اند، آن‌چنان كه بايد و شايد از شخصيت تاريخى رستم اثر چندانى در دست نداريم و بايد، مثل ساير قهرمانان و شاهان افسانه‏اى شاهنامه، به وجود افسانه‏اى او قناعت كنيم. اما اين دليل، انكار وجود تاريخى او به سبب نبودن مدارك و اسناد نمى‏تواند باشد و اگر، با شك و ترديد، وجود تاريخى او را بپذيريم، بايد قبول كنيم كه اين وجود غير از شخصيت افسانه‏اى او است، كه ششصد سال عمر كرد و هفتاد گز قد داشت و قدرت و زور خود را نزد سيمرغ به امانت مى‏گذاشت و هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو مى‏رفت؛ زيرا كه او هم خود از عجايب روزگار بود و هم رخش او؛ و نكته آخر اينكه، اسطوره و افسانه، مخصوص دوره‏اى است خاص و مردمانى خاص، كه با اسطوره و افسانه‏هاى خود مى‏زيسته‏اند و ما امروز زندگى و خط سير حيات مردم هزاران سال پيش و آمال و آرزوهاى آنها را در لابلاى افسانه‏ها و اساطير آنان درمى‏يابيم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:5  توسط فریما گنجیان   | 

تولد دوباره رستم

ديدگاه سكسواليته  نوشته حتي نام سهراب را هم در برمي گيرد. فردوسي از زبان تهمينه دليل نام سهراب را اينگونه بيان مي   كند:

۱۰۹ چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام تهمينه سهراب كرد

خودآگاه فردوسي اين گونه مي گويد اما ناخودآگاه فردوسي نام غريبي انتخاب كرده است كه خيلي به درد اين نوشته مي خورد. سهراب همان سرخ آب است و هنوز در زبان لري به «سرخ» سهر مي گويند اما آيا خندان شدن چهره براي نام سهراب دليل خنده داري نيست؟ سرخ آب يا آب سرخ _ فرقي نمي  كند _ هم آغوشي مردي و دختري باكره را تداعي مي كند و هم از تقدير نطفه اي مي گويد كه از اين نزديكي زاده مي شود و عاقبت سرخ و خونين مي ميرد.

كشتن سهراب توسط رستم نوعي توبه حماسي _ فلسفي و نمادين از طرف فردوسي است. هر چند رستم براي اين توبه بسيار تعلل مي كند و گويا مقابل توبه اي كه فردوسي برايش تدارك ديده است مقاومت مي كند. كيكاووس به دست گيو نامه اي براي رستم مي فرستد و از او مي خواهد:

۳۲۵ چو نامه بخواني به روز و به شب

مكن داستان را گشاده دو لب

۳۲۶ مگر با سواران بسيار هوش

ز زاول براني بر آري خروش

رستم با توجه به نامه  فوري شهريار درنگ مي كند و هر چهار روز مست مي كند. مقاومتي ناخودآگاه و خودآگاه و حتي نمادين به ياد و خاطره مستي آن شب و حضور تهمينه در زادگاهش / به مي دست بردند و مستان شدند/...

فردوسي بالاخره رستم را مي آورد اما دوباره رستم به خاطر سخنان تند شهريار از ادامه جنگ و به قولي توجه فلسفي و حماسي اش منصرف مي شود و برمي  گردد. ولي باز فردوسي از طرف شهريار، گودرز را پي پهلوان مي فرستد. پهلوان تحت تأثير سخنان زيركانه با گودرز قرار مي گيرد و فردوسي درست نقطه ضعف پهلوان را برايش رو مي كند تا ديگر براي بار سوم از جنگ دست بكشد. چرا كه اگر رستم براي بار سوم برمي گشت ديگر كار فردوسي و رستم روي هم تمام بود. فردوسي ترس رستم را برايش رو مي كند و رستم داناست كه پهلوان نبايد بترسد.رستم آماده مي شود و شبانه به ديدار پنهاني هم رزمش مي شتابد. گناه رستم در شب صورت گرفته بود. آن هم پنهاني. در آن شب كذايي فقط يك نفر از احوال رستم و تهمينه خبرداشت:

۶۳ يكي بنده شمعي معنبر به دست

خرامان بيامد به بالين مست

پس پرده اندر يكي ماهروي

چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي

و در آن شب رزم نيز يك نفر همراه سهراب بود كه رستم را خوب مي شناخت و آن زندرزم نگون بخت بود.

شباهت شب ها به كنار: جنگ پدر و پسر با سلاح هايي است كه همه نماد جنسي مردانه دارند؛ دست آخر نماد، نمادين تر مي شود. پدر و پسر با هم كشتي مي گيرند پسر، پدر را به زمين مي زند و پدر پسر را فريب مي دهد. عوض همان فريبي كه آن شب در حالت مستي خورده بود. گويا درون پهلوان هنوز براي اين توبه نمادين آماده نيست. و در كشتي دوم فردوسي درون رستم را براي اين توبه آماده مي كند و اين بار با خنجري كه ظريف تر نماد جنسي مردانه قرار مي گيرد پهلوي پسر شكافته مي شود و سهراب سرنوشتي شبيه نامش پيدا مي كند و گفته سهراب بعد از ضربه كارد چقدر برايم از نامش غريب تر است: بدو گفت كاين بر من از من رسيد/ ...

هرچند شارحان شاهنامه معنايي ديگر از اين بيت آورده اند كه درست است اما تأويل اين بيت نيز مرا در به ثمررساندن اين نوشته ياري مي دهد. همه چيز از خود سهراب شروع شد و به خود سهراب پايان يافت. تولدي كه مرگ بود و مرگي كه تولد. تولد دوباره رستم. مي گويند مرگ تقدير آدمي است پس با اين حساب زندگي هم تقدير اوست. و چون بيشتر مرگ ها شبيه هم اند اغلب زندگي ها هم به نوعي شبيه هم اند: هرچند براي مدتي كوتاه، يك شبانه روز و كمتر، يك ساعت. فرويد پا از اين هم فراتر مي نهد و فكر تمام كودكان را شبيه هم مي خواند، آن هم تصاحب مادر و خشونت و جنگ نسبت به پدر. بعد كه پدر را قدرتمند مي يابد همذات پنداري مي كند و به جنس مخالف به غير از مادر گرايش پيدا مي كند. ما اين همذات پنداري را در سهراب مي بينيم وقتي كه بر گردآفريد جسور پيروز مي شود و بعد از پيروزي به او علاقه مند مي شود / ز گفتار او مبتلا شد دلش /... و گردآفريد ميهن دوست فريبش مي دهد و مي گويد كه تركان ز ايران نيابند جفت.

و مي بينيم كه سهراب دو بار فريب خورده است، چرا كه خود زاده به فريبي بيش نيست. آيا براساس همين حس همذات پنداري، اگر سهراب به وصال گردآفريد مي رسيد باز هم اين پسركشي اتفاق مي افتاد؟ سئوال بيهوده است چرا كه گذشته ها مثل تقديرها تغييرناپذيرند. حتي نوشته ها هم مثل تقديرها و گذشته ها تغييرناپذيرند. سهراب براي هميشه در شاهنامه با خنجر پدر كشته مي شود و رستم براي هميشه در شهر سمنگان مستانه در آغوش زني يك شبه به نام تهمينه مي خوابد و هر فردا هم او را رها مي كند و اوديپوس نيز در افسانه هاي تباي، هر شب با مادرش است و اين دور با هر خوانش ادامه پيدا مي كند و به اين راحتي همه چيز سر كاري است، حتي تقدير آدمي و به همان اندازه توبه اي فلسفي _ حماسي رستم و تهمينه و تعبيرهاي عارفانه كنيزك و زرگر. درست عين سركاري بودن زندگي مشقت بار سيزيف كه مدام سنگي را از پايين به بالا مي برد و باز از پايين...

اوديپوس و سهراب را، هركدام را كه پايين و بالا بگذاريم _ فرقي نمي كند _ يك تراژدي است. سهراب تراژدي توانايي و اوديپوس تراژدي دانايي. تراژدي كل آدمي هم از دانايي آغاز شد. با يك گناه كوچك و قابل بخشايش. خوردن يك ميوه، ميوه معرفت. ميوه  دانايي. نقطه  اوج هر تراژدي آغاز تراژدي است.رستم تا زماني كه توانايي اش را به رخ سهراب نمي كشد تراژدي آغاز نشده است. و اوديپوس زماني تراژدي اش آغاز مي شود كه از كارهاي گذشته اش آگاهي مي يابد، هر چند كه تراژدي اش از زماني آغاز شده است كه به سرنوشت شوم خود داناست، سرنوشتي كه او را به دانستن گناه خودش مي كشاند. و وقتي به گناهكاري خودش مي رسد؛ حركت نماديني رخ مي دهد. مادر _ زن، خودش را در خوابگاه عروسي به دار مي آويزد!

جايي كه مدام در آغوش پسرش خوابيده است و پسر وقتي كه به جسد به دار آويخته اش مي رسد كه تاب مي خورد، پيكر مادر _ زن را به زير مي كشد و با سوزن هاي جامه شاه بانو كه مثل كشتي و خنجر رستم نماد جنسي دارند چشمانش را كور مي كند، يعني جايي را كه مدام به بدن مادرش نگاه كرده است. رستم نيز با خنجري قصد گرفتن جان خودش را مي كند، اما انگار شهامت و مردانگي رستم تا ابد در اين داستان هزار و چند بيتي مرده است.عقده  اوديپ كه فرويد از آن سخن مي گويد فقط در اوديپوس به پدركشي منجر مي شود و در مبارزه هايي كه در ديگر داستان ها بين پدر و پسر رخ مي دهد اين پسر است كه مغلوب و كشته مي شود. درگيري پدر و پسر در افسانه هاي ايرلندي، انگليسي، دانماركي، روسي، آلماني، فرانسوي و حتي فيليپيني و هاوايي نيز آمده است. فريدون وهمن در مجله سخن، سال هجدهم، خلاصه اي از اين افسانه ها را آورده است. در همه اين داستان ها پهلوان به هوس، به عشق و اغلب به زور با زن يك شبه ارتباط برقرار كرده است و فردا آن زن را ترك كرده است. همين شباهت افسانه ها با هم است كه مرا باز از حركت رستم در اين داستان نااميد و دلزده مي كند و همين وارونگي پدركشي و پسركشي در اين نكته نهفته است كه در داستان اوديپوس كه پدر كشته مي شود زن، زن واقعي و هميشگي پدر است و در داستان هاي ديگر زني يك شبه و از روي هوس.شايد فردوسي ناخودآگاه به خطاي خودش و خطاكاري رستم پي برده است. رستم و تهمينه بايد مجازات خطاكاري هوس آلود و مستانه خود را پس بدهند. تهمينه با دلسوزي مادرانه، سهراب پسر را براي نبرد آماده مي كند. ميوه لذت خودش و رستم را. فردوسي هم، هميشه پهلوان گناهكار ما را آماده مي كند. نبرد بايد به نتيجه خودش برسد. و مي بينيم كه رستم پيشنهاد بزم و ميگساري سهراب را، يعني مستي و فريب دوباره آن لذت را رد مي كند:

۸۳۲ _ نشينيم هر دو پياده به هم

به مي تازه داريم روي دژم

و هرچند شايد اين به انديشه هاي آيين مهر و آناهيتا برگردد ولي باز حتي در آخرين نبرد، پهلوان گناهكار، كنار رود روي و سروتن خود را مي شويد اين گونه به ذهنم مي آيد كه رستم دارد خودش را به خاطر كاري كه انجام داده است غسل مي دهد تا براي توبه حماسي _ فلسفي اش مهياتر باشد.

۸۶۴ _ بخورد آب و روي و سرو تن بشست

به پيش جهان آفرين شد نخست

همي خواست پيروزي و دستگاه

نبود آگه از بخشش هور و ماه

سهراب مي ميرد و رستم پاك مي شود اما دوباره در داستاني ديگر يعني داستان اسفنديار خطا مي كند و تير بر چشم پاكي خود مي زند و از اين نكته است كه مي شود گذشت. تهمينه زن از رستم مرد برتر است. رستم توبه اش شكسته مي شود و ديگر كاري از دست فردوسي براي پهلوان گناهكار برنمي آيد. رهايش مي كند حتي با دست خودش چاله اي براي پهلوان مي كند. تير و نيزه و شمشيرهايي در آن مي كارد تا خون رستم آنها را آبياري كند. بعد رستم را به آنجا مي كشاند. به جايگاه مكافات. اكنون آفتاب و هر ايراني چشم بر اين صحنه دوخته است و تراژدي رستم اين گونه شكل مي گيرد. تراژدي گناه.

اين تأويل ها به كنار فردوسي چه كار زشتي انجام داد كه رستم را با حقه اي ساده كشت، آيا نمي توانست به طرزي مرموزانه او را ناپديد كند _ مثل گم شدن كيخسرو در برف _ تا هم سبكي اين گونه مردن از رستم زايل شود و هم روح بزرگوار اين ملت هميشه او را زنده بپندارد و اميد داشته باشد به برگشت دوباره آن از دل شن هاي سيستان، از ساحل درياي خزر و خليج فارس، از دره هاي البرز و زير بلوط هاي زاگرس... شايد فردوسي شاعر از رستم انتظارات بيشتري داشت و به همين خاطر از پهلوان گناهكار قطع اميد كرده بود. يك بار ياري اش داد تا بر اهريمن وجودش در جنگ با سهراب پيروز شود ولي بار ديگر پهلوان اهوراي درونش را از پا درمي آورد. آيا با اين حساب مي شود گفت سهراب اهريمن درون رستم بود و اسفنديار اهوراي وجودي اش؟!

پايان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 6:12  توسط فریما گنجیان   | 

نبرد

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد
خبر شد ز ترکان به افراسیاب که بیدار بخت اندرآمد به خواب
همان سرخه نامور کشته شد چنان دولت تیز برگشته شد
بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد
همه شهر ایران جگر خسته‌اند به کین سیاوش کمر بسته‌اند
نگون شد سر و تاج افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت رادا سرا موبدا ردا نامدارا یلا بخردا
دریغ ارغوانی رخت همچو ماه دریغ آن کیی برز و بالای شاه
خروشان به سر بر پراگند خاک همه جامه ها کرد بر خویش چاک
چنین گفت با لشکر افراسیاب که مارا بر آمد سر از خورد و خواب
همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید
چو برخاست آوای کوس از درش بجنبید بر بارگه لشکرش
بزد نای رویین و بربست کوس همی آسمان بر زمین داد بوس
به گردنکشان خسرو آواز کرد که ای نامداران روز نبرد
چو برخیزد آوای کوس از دو روی نجوید زمان مرد پرخاشجوی
همه رزم را دل پر از کین کنید به ایرانیان پاک نفرین کنید
خروش آمد و ناله‌ی کرنای دم نای رویین و هندی درای
زمین آمد از سم اسپان به جوش به ابر اندر آمد فغان و خروش
چو برخاست از دشت گرد سپاه کس آمد بر رستم از دیده‌گاه
که آمد سپاهی چو کوه گران همه رزم جویان کندآوران
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 14:18  توسط فریما گنجیان   |